بياد آور مرا
كه با تو از دريچه نگاه سخن گفتم
مني كه فرياد كردم تو را و نيازم را
تو را خواندم
وليك با نگاه
بياد آور التماس چشمانم را
و التهاب دستانم را
بياد آور مرا
و به من كه بي تو همرنگ غروب پائيزم بيانديش
و به خاطر خدا بازگرد
------------------------
هرگز نپرسيدي بازنده كه بود و من از روي تواضعي ظاهري و شكستي باطني نگفتم....... هر دوي ما باختيم
هر آنچه را كه ساختيم هر دوي ما سوخنيم هر آنچه را كه اندوختيم
---------------
بيا از عشق بي پروا بگوييم/ براي مردم تنها بگوييم / نصيب
ما نه سيب است و نه گندم / كمي از آدم و حوا بگوييم /
----------------
پيوسته ترديدي
مي گذاردت
--------------------
نگاه كن مرامصاحب گنجشك هاي شاد مبين! مرا معاشرگلبرگ هاي ياس مدان! كهمن تمامي شب در آن كرانه دور ميان جنگل آتش، ميان چشمه خون، به زيربال
هياهوي مرگ زيسته ام! وتا سپيده صبح به سرنوشت سياه بشر گريسته ام!
((تو هيچ مي گريي؟)) _باز از ستاره مي پرسم_ ستاره اما باديدگان اشك آلود
به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد!!! ((بگو صداي من به كسي مي رسد در آن
سوي شب؟ بگو كه نبض كه نبض كسي مي زند در آن بالا؟))
----------------
غمم رو كم میكنم كه تو رو آروم كنم/ دلمو خاموش میكنم كه دلت تو رو نورانی
كنم
---------
تو گرفتی منو از باد .. در سکوتم زدی فریاد .. به حضورت کردم عادت.. اما
بردی منو از یاد.. تو منو تکیده کردی. رنگمو پریده کردی. تو سکوتمو
شکستی. پشتمو خمیده کردی. تو خطای باور من. تو شکست آخر من. تو سرود
نیمه کاره. در میون دفتر من ..تو میگفتی خوش کلامی.. خوش سلوکی خوش
مرامی.. اینه اون مرام خوبت . نه سرودی نه پیامی.. تو میگفتی جون پناهی..
میبینم که رو سیاهی.. من فدایه رفاقت .. تو رفیق نیمه راهی.. تو رفیق نیمه
راهی..
---------------
سال ها هست که ديده ی من رفتی و ليک/جانم از مهر تو آکنده هنوز
---------
مشرق خيال من روز خويش را با آفتاب روي تو كز مشرق خيال دميدهست آغاز
ميكنم من با تو مينويسم و ميخوانم وز شوق اين محال: ـ كه دستم به دست
توست… من با جايي راه رفتن ، پرواز ميكنم آن لحظهها كه مات در انزواي
خويش يا در ميان جمع خاموش مينشينم، موسيقي نگاه تو را گوش ميكنم گاهي
میان مردم ، در ازدحام شهر غير از تو هر چه هست فراموش ميكنم…
--------------
رنگي كنار شب / بي حرف مرده است. / مرغي سياه آمده از راههاي دور / مي
خواند از بلندي بام شب شكست. / سرمست فتح آمده از راه / اين مرغ غم
پرست. / در اين شكست رنگ / از هم گسسته رشته هر آهنگ. / تنها صداي
مرغك بي باك / گوش سكوت ساده مي آرايد / با گوشوار پژواك. / مرغ سياه
آمده از راههاي دور / بنشسته روي بام بلند شب شكست / چون سنگ ، بي
تكان. / لغزانده چشم را بر شكل هاي درهم پندارش. / خوابي شگفت مي دهد
آزارش: / گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب. / در جاده هاي عطر / پاي
نسيم مانده ز رفتار. / هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست / نقشي كشد به
ياري منقار. / بندي گسسته است. / خوابي شكسته است. روياي سرزمين /
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را / از ياد برده است. / بي حرف بايد از خم اين ره
عبور كرد: / رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است. /
-------------
من مهتاب را قطره قطره مي چکانم / در ظلمت شبهای بی ستاره / ببين دارم از
آسمان و ماه با تو سخن می گويم / وقتی به فی البداهه های شعرم فکر مبکنم /
بايد چشمه مهتاب را به زمین بیآورم و زمين خشک را آبياری کنم / ميخواهم نعنا
و ريحان بکارم / ميخواهم گندم بکارم / تا گرسنه ها با نان گندم سير شوند / تا
زندگی فقط برای سير شکمان نباشد . / تا هوای نان و پنیر و ریحان . و نعنا با
نان گرم گندم . دریچه ای باشد . برای آنان که اول بفکر گرسنگی دیگرن
هستند . سپس بفکر خویش / میخواهم گندم بکارم ..نعنا و ریحان هم .../
------------
ببین زمانه چه دیده دریده تلخی ست/ببین که ماه چه قرص جویده تلخی ست / به
هر چه می نگری یاد مرگ می افتی /چقدر برگ درختان جریده ء تلخی ست
--------------
خدا گريه مسافرو نديد. دل نبست به هيچ كس و دل نبريد. آدما براي دوري از
ديار. جاده رو براي غربت آفريد. جاده اسم منو فرياد ميزنه. ميگه امروز روز دل
بريدنه. كوله باري كه پر از خاطره هاست. روي شونه هاي لرزون منه. از تموم
ادماي خوب و بد. از تموم قصه هاي خوب و بد. چي برام مونده به جز يه خاطره.
نقش گنگي تو غبار پنجره .
-----------------
دست من به تیشه توسل جو ، تا داستان کهنه (( فرهاد )) را ، از خاطرات خفته
بر انگیزی ....
-------------
دیگر زمانه زمانه (( مجنون )) نیست .
(( فرهاد )) در بیستون مرا نمی جوید ؛ زیرا
بر آستانه (( خسرو )) ، بی تیشه ای به دست
کنون سرسپرده است.در تلخی تداوم و تکرار و
لحظه ها ، آن شور عشق ـــ عشق به
(( شیرین )) را؛ از یاد برده است.تنهاست
گردباد بیابان ،
تنهاســـــــــــــــــــت. و آهوان دشت ،
پاکان تشنه محبت ـــ چه سالهاست دیگر سراغ
(( مجنون )) ، ــ آن دلشکسته عاشق محزون رام
را ـــاز باد و از درخت نمی گیرند . زیرا که
خاک خیمه (( ابن اسلام )) را خادم ترین و
عبد ترین خادم ــ (( مجنون)) دلشکسته محزون
است. در عصـــــــــــــــر ما ــ عصرتضاد
، عصر شگفتی ـــ(( لیلی )) , دلاله محبت مجنون
است !!!ای دست من به تیشه توسل جو ، تا
داستان کهنه (( فرهاد )) را ، از خاطرات
خفته بر انگیزی ....ای اشتیاق مرگ در من
طلوع کن. من اختتام قصه مجنون رام را اعلام
می کنم. ـــــ استاد حمید مصدق ـــــ
------------
لحظه هايي كه مأنوس با فكرت بودم ، تو را و
شايد خودم را نشناختم. تو ، ايمان ، آرزو و
دردم بودي و من شايد مجهولي كوچك براي تو. تو
هماني بودي كه من يادش را در روحم مي
دميدم.... جان مي گرفتم... زنده مي شدم...
اشك مي ريختم و اكنون...بي تو فرياد مي زنم
كه ... چرا تو را درك نكردم؟
--------------
شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم
يكشنبه
: به او گفتم گرفتارت شدمدوشنبه
: همچو ليلي عاشق صحرا شدمسه شنبه
: بي وفايي كرد و من گريان شدمچهارشنبه
: اسير هجرانش شدمپنج شنبه
: او رفت و من درعاشقي فاني شدمجمعه
: بي او تنها شدم و از تنهاي ....