![]() |
![]() |
|
| !!!!بنده رانام خویشتن نبود هرچه ما را لقب دهند آنیم !!!! |
|
بياد آور مرا
كه با تو از دريچه نگاه سخن گفتم
مني كه فرياد كردم تو را و نيازم را
تو را خواندم
وليك با نگاه
بياد آور التماس چشمانم را
و التهاب دستانم را
بياد آور مرا
و به من كه بي تو همرنگ غروب پائيزم بيانديش
و به خاطر خدا بازگرد ------------------------
هرگز نپرسيدي بازنده كه بود و من از روي تواضعي ظاهري و شكستي باطني نگفتم....... هر دوي ما باختيم هر آنچه را كه ساختيم هر دوي ما سوخنيم هر آنچه را كه اندوختيم --------------- بيا از عشق بي پروا بگوييم/ براي مردم تنها بگوييم / نصيب ما نه سيب است و نه گندم / كمي از آدم و حوا بگوييم /
---------------- پيوسته ترديدي
مي گذاردت
-------------------- نگاه كن مرامصاحب گنجشك هاي شاد مبين! مرا معاشرگلبرگ هاي ياس مدان! كهمن تمامي شب در آن كرانه دور ميان جنگل آتش، ميان چشمه خون، به زيربال هياهوي مرگ زيسته ام! وتا سپيده صبح به سرنوشت سياه بشر گريسته ام! ((تو هيچ مي گريي؟)) _باز از ستاره مي پرسم_ ستاره اما باديدگان اشك آلود به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد!!! ((بگو صداي من به كسي مي رسد در آن سوي شب؟ بگو كه نبض كه نبض كسي مي زند در آن بالا؟)) ---------------- غمم رو كم میكنم كه تو رو آروم كنم/ دلمو خاموش میكنم كه دلت تو رو نورانی كنم --------- تو گرفتی منو از باد .. در سکوتم زدی فریاد .. به حضورت کردم عادت.. اما بردی منو از یاد.. تو منو تکیده کردی. رنگمو پریده کردی. تو سکوتمو شکستی. پشتمو خمیده کردی. تو خطای باور من. تو شکست آخر من. تو سرود نیمه کاره. در میون دفتر من ..تو میگفتی خوش کلامی.. خوش سلوکی خوش مرامی.. اینه اون مرام خوبت . نه سرودی نه پیامی.. تو میگفتی جون پناهی.. میبینم که رو سیاهی.. من فدایه رفاقت .. تو رفیق نیمه راهی.. تو رفیق نیمه راهی.. --------------- سال ها هست که ديده ی من رفتی و ليک/جانم از مهر تو آکنده هنوز --------- مشرق خيال من روز خويش را با آفتاب روي تو كز مشرق خيال دميدهست آغاز ميكنم من با تو مينويسم و ميخوانم وز شوق اين محال: ـ كه دستم به دست توست… من با جايي راه رفتن ، پرواز ميكنم آن لحظهها كه مات در انزواي خويش يا در ميان جمع خاموش مينشينم، موسيقي نگاه تو را گوش ميكنم گاهي میان مردم ، در ازدحام شهر غير از تو هر چه هست فراموش ميكنم…
--------------
رنگي كنار شب / بي حرف مرده است. / مرغي سياه آمده از راههاي دور / مي خواند از بلندي بام شب شكست. / سرمست فتح آمده از راه / اين مرغ غم پرست. / در اين شكست رنگ / از هم گسسته رشته هر آهنگ. / تنها صداي مرغك بي باك / گوش سكوت ساده مي آرايد / با گوشوار پژواك. / مرغ سياه آمده از راههاي دور / بنشسته روي بام بلند شب شكست / چون سنگ ، بي تكان. / لغزانده چشم را بر شكل هاي درهم پندارش. / خوابي شگفت مي دهد آزارش: / گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب. / در جاده هاي عطر / پاي نسيم مانده ز رفتار. / هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست / نقشي كشد به ياري منقار. / بندي گسسته است. / خوابي شكسته است. روياي سرزمين / افسانه شكفتن گل هاي رنگ را / از ياد برده است. / بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد: / رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است. /
-------------
من مهتاب را قطره قطره مي چکانم / در ظلمت شبهای بی ستاره / ببين دارم از آسمان و ماه با تو سخن می گويم / وقتی به فی البداهه های شعرم فکر مبکنم / بايد چشمه مهتاب را به زمین بیآورم و زمين خشک را آبياری کنم / ميخواهم نعنا و ريحان بکارم / ميخواهم گندم بکارم / تا گرسنه ها با نان گندم سير شوند / تا زندگی فقط برای سير شکمان نباشد . / تا هوای نان و پنیر و ریحان . و نعنا با نان گرم گندم . دریچه ای باشد . برای آنان که اول بفکر گرسنگی دیگرن هستند . سپس بفکر خویش / میخواهم گندم بکارم ..نعنا و ریحان هم .../
------------
ببین زمانه چه دیده دریده تلخی ست/ببین که ماه چه قرص جویده تلخی ست / به هر چه می نگری یاد مرگ می افتی /چقدر برگ درختان جریده ء تلخی ست
--------------
خدا گريه مسافرو نديد. دل نبست به هيچ كس و دل نبريد. آدما براي دوري از ديار. جاده رو براي غربت آفريد. جاده اسم منو فرياد ميزنه. ميگه امروز روز دل بريدنه. كوله باري كه پر از خاطره هاست. روي شونه هاي لرزون منه. از تموم ادماي خوب و بد. از تموم قصه هاي خوب و بد. چي برام مونده به جز يه خاطره. نقش گنگي تو غبار پنجره .
-----------------
دست من به تیشه توسل جو ، تا داستان کهنه (( فرهاد )) را ، از خاطرات خفته بر انگیزی ....
------------- دیگر زمانه زمانه (( مجنون )) نیست . (( فرهاد )) در بیستون مرا نمی جوید ؛ زیرا بر آستانه (( خسرو )) ، بی تیشه ای به دست کنون سرسپرده است.در تلخی تداوم و تکرار و لحظه ها ، آن شور عشق ـــ عشق به (( شیرین )) را؛ از یاد برده است.تنهاست گردباد بیابان ، تنهاســـــــــــــــــــت. و آهوان دشت ، پاکان تشنه محبت ـــ چه سالهاست دیگر سراغ (( مجنون )) ، ــ آن دلشکسته عاشق محزون رام را ـــاز باد و از درخت نمی گیرند . زیرا که خاک خیمه (( ابن اسلام )) را خادم ترین و عبد ترین خادم ــ (( مجنون)) دلشکسته محزون است. در عصـــــــــــــــر ما ــ عصرتضاد ، عصر شگفتی ـــ(( لیلی )) , دلاله محبت مجنون است !!!ای دست من به تیشه توسل جو ، تا داستان کهنه (( فرهاد )) را ، از خاطرات خفته بر انگیزی ....ای اشتیاق مرگ در من طلوع کن. من اختتام قصه مجنون رام را اعلام می کنم. ـــــ استاد حمید مصدق ـــــ
------------
لحظه هايي كه مأنوس با فكرت بودم ، تو را و شايد خودم را نشناختم. تو ، ايمان ، آرزو و دردم بودي و من شايد مجهولي كوچك براي تو. تو هماني بودي كه من يادش را در روحم مي دميدم.... جان مي گرفتم... زنده مي شدم... اشك مي ريختم و اكنون...بي تو فرياد مي زنم كه ... چرا تو را درك نكردم؟
-------------- شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم يكشنبه : به او گفتم گرفتارت شدمدوشنبه : همچو ليلي عاشق صحرا شدمسه شنبه : بي وفايي كرد و من گريان شدمچهارشنبه : اسير هجرانش شدمپنج شنبه : او رفت و من درعاشقي فاني شدمجمعه : بي او تنها شدم و از تنهاي .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط مصطفی |
|
|
راستی دلت می آد بری؟ بدون من بری سفر؟ بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر؟
کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود که عکس ماه مهربون رو پنجره افتاده بود
کاش اونجا هیچ کس نبود یه وقتی با تو دوست بشه تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه
کاشکه به جز من هیچ کسی اینقد زیاد دوست نداشت یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
دلم نوشت امون بده
امون بده
گناه نمی شه مهلتی ، به من بدی بزرگوار بزرگوار امون بده
امون بده ، امون بده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
سلام - سلام - سلام - سلام - سلام - سلام بهار - بهار - بهار - بهار - بهار - بهار قله قاف - قله قاف - قله قاف - قله قاف - قله قاف - قله قاف سيمرغ - سيمرغ - سيمرغ - سيمرغ - سيمرغ - سيمرغ خدا - خدا - خدا - خدا - خدا - خدا بهشت - بهشت - بهشت - بهشت - بهشت - بهشت آسمان - آسمان - آسمان - آسمان - آسمان - آسمان باران - باران - باران - باران - باران - باران ما نمی تونیم ... -
۱۹ تمام از روی غلطت ۱۰ بار بنويس. ما نمی تونیم ... - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم - دوستت دارم ................ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
«باران»
يکی داشت می گفت يکی بود ، يکی نبود ... باران آمده بود هفت شب و هفت روز تمام باران آمده بود باران آمده بود و همه تيله های غلتان کودکی را با خود برده بود تازه تر ، پروانه ها هم آمدند رنگدانه های کوچکشان را آوردند و به نی بافه های بلند باد گره زدند تازه تر ، بادهای شمالی هم با ما بود يکی داشت می گفت يکی بود ، يکی نبود باران آمده بود کم کم دارم به ياد می آورم در اين حوالی دختری بود با اسمی عجيب ... يکی داشت می گفت يکی بود ، يکی نبود ... يکی رفته بود و يکی مانده بود مانده بود و گريه کرده بود ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
به چشمان دل انگیز تو سوگند
به شام تیر و تار تو سوگند به اشکی که بر چهره داری تو را چون صبح صادق دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک با یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک فقط می خوام بهت بگم: دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که هنوز تنهاست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
سلام اصلا وقت پرسه زدن ندارم ببخشيد نميام سراغتون. مهرگان اینار باید ماندگار ترین روزهایش را برایم بنگارد.. میبینی چشم هایت مرا چون باران که همیشه قطره قطره میریزند به رویت میگدازد همه شور درون را.. میفهمی میدانم خوب می فهمی.. اصالت و نجابت چشم هایت مرا به من وا نمی دارد چه کنم..!! سکوت کوه را به چه تقدیر باید شکست؟ بی قراری سخره را چگونه به کوه نمایاند؟ نمی دانم همه میدانند جزء تو.. تویی که باید بمانی ، بدانی،... سکوتم را بدان ببین ، هر روزه هر 3روزهء آخر هفته به امید تو...نه نمی گویم اینجا بیان به اصل زات خویش مغرور است.. نمی شود نگاه تورا ترسیم کرد ونه می شود بی قراری من را طرح زد.. اولین و آخرین کلاممان را گفتیم شنیدیم من بی مهابا به سویت شتافته ام باقی با توست.... به دعايتان محتاج((مصطفی)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
حتی اه نکشیده شاید اروم بشه شاید به آرامش برسه .... اما این شبا دیگه نتونست خودش و بگیره دیگه نتونست بغض هایی که راه گلوش رو گرفتن فرو بده باید بریزه بیرون.. هر شب داره بات حرف میزنه هر شب داره مرور خاطرات می کنه هر شب باروون داره می باره!!! موقع باریدن آه تا نصفه بیشتر بالا نمیاد نمی تونه زجه بزنه نمی تونه صداش و آزاد کنه اون وقت همه دورش رو می گیرن ببیننن چش شده !!فقط دستمال هان که یکی یکی تو عذای اون پرپر می شن... بعد هم یه حس عجب تمام قفسه سینه اون رو پر میکنه درد آور ولی شیرین !!! به این فکر می کردم اگه نرفته بودی برای چی باید هر شب یه مجلس عذا به پا می شد!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه(1) داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: - «همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود. ======= |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
در شب تاريك خزان
خفته در بالين جهان هر چه مي خواهي بگو تو در نهان گويم و من . گويم و فرياد ز اسرار جهانبينم و من . بينم و اي داد پرواز نهانعشق و مستي و مي و ساغر و جان آتش اين شور و هستي را خريدم به جان اين خريدار غره از خريد جهان !كه خود خريد ديگري شد در نهان اين خريدار كه هست؟ كه شوم مست غمزه ي او بخريم و نفروشيم رخ او اين خريدار كه هست؟ ساغر و مي , باز بدستآمده كه در نهان بخرد غمزه ي مست ======== |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
همین امشب
همین امشب که قلبم داغدار است به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست. برایت ناله خواهم زد: همین امشب همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت که او در شهر خود آرام کنار بستر مادر به امید وهوای دیگری خفت . به یادت اشک خواهم ریخت: همین حالا در این تنهایی غمگین مرد افکن به یاد خاطرات روشن دیروز چو می خواندم برایت قصه قلبم بسی جانسوز و جان افروز تو می گفتی که قلبم کوه درد است ولی دیدم در آن شب که چشمانت بسی بی درد و سرد است. برایت باز خواهم خواند: ولی بی تو، بدون لمس دستانت بدون خنده هایت بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو. بدان من باز خواهم خواند: ولی باتو به همراه تمام لحظه هایم که یادت با من است و می نگارد به سطر دفتر قلبم نوایی که غربت در تمام لحظه هایش هست به دنبال تو خواهم رفت به همراه سرابی که کشاندم به صحرای کویر بی ترنم که آنجا خواب باران هم حرام است در این جاده ،اگر مردم مرا روزی ، فقط یک روز کنار لانه مرغان دریایی که دریا را برای آسمانش دوست میدارند که از دریا جدا و با نوایش سرود عشق میخوانند بخوابانید که شاید دوری ام از تو مثال دوری مرغان دریایی زدریای بزرگ قلب تو باشد برایت من خواهم مرد........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
zendegi sakht koshande ast agar
bar sare eshghe to baran nazanad زندگی سخت کشنده است اگر بر سر عشق تو باران نزند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
فرصت تنگ است
و شايد من دوباره بايد كوله بار ببندم و زندگي سراسر فراموشي و انتظار خود را ادامه دهم ولي به جان تمام عاشقان قسم عزم را جزم و محبت را پيشه كرده ام تا با لبخند نگاهت وصال و سپس با زندگي وداع كنم _________________ هميشه براي بودن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
اگرمـــــــــــا را شب يلدا بلنــــد است ز يـــــــــــــاد زلف آن بالا بلنـــد است ...( چو این مطلــــــع سرودم کیف کــردمکه این مضمـــون بی همتا بلند است !به ناگـــــــــــــــــه داد وجـدانــم در آمد :که داد مـــــن از این کارا(!) بلند است !چقدر آخـــــــــــــر دروغ شاعــــــــرانه صدای کوست ای رســــوا! بلند است !تو خود خندان و از هجــــــــر دروغين ز شعــــــــــــرت آه و واويلا بلند است !نباف اینقــــــــــدر از بالا بلنــــــــــــدت !صد وپنجـــــــاه سانت آیـــا بلند است؟؟ !!دوازده شنبلیلــــه بــــر کــــــــــدویی –همان "گيسوي چون يلدا بلند" است؟؟ !بیــــــــــا این خط کش و آن زلف یارت !نه من گويم،توخود گو!...ها!...بلند است؟ !*** مگــــــــــر مبهوت شعـــــــــر بوالفضوليکه دود از کلّـــــــــــه ات يارا ! بلند است؟ !هر آن آتش که از حســــــــن تو برپاست بدان از گـــــــــــــــور اين بابا بلند است !!همــــــــه محصــــــــول خالي بندي اوست !گر اين آوازه در دنيــــــــــــــــــا بلند است !*** الا اي طنز گــــــــوي همچـــو مانکن (!)که قــــــــــدّ سروت از پهنا بلند است!!! ـ برو پنـــــــــــد "نظامی" گوش میکن!(۲ )اگر فکرت چو طبــــــــــــع ما بلند است !مپیچ ای "بوالفضول" اینقــــــدر در شعر زبــــــــــــــــــــان کذب در آن تا بلند است !از این "اکذب" سرایی هاست کاکنـــون دماغ کل شا عــــــــــــــــرها بلند است !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مصطفی |
|
|
تو زندگیت دنبال کسی نباش که باهاش بتونی زندگی کنی دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کني اگه تو دنیا قرار بود جای چیزی باشم دوست داشتم اشک تو باشم که توی چشمات متولد بشم روی پلکات جون بگیرم روی لبهاتم بمیرم تو به اندازه تنهایی من زیبایی من به اندازه زیبایی تو تنهام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مصطفی |
|
|
آن روز حال عجیبی داشتم راستشو بخای خودمم نمی دونم که چ یمی خواستم از خدا یه گوشه می شستم و خیره می شدم به یک نقطه...آه.....بغز دیگه داشت خفم می کرد. آخه اون روز جمه بود و از روی اتفاق هیچ کس خونه نبود منم وقتی که تنها می شم فکرها یکی بعد از اون یکی میان سراغم دیگه داشتم دیوونه می شدم دیروزش اتفاق بدی برام افتاده بود با تنها کسی که خیلی دوستش دارم بحسم شده بود همین طور خودم رو لعنت می کردم که چرا کاری رو کردم که کار به اینجا برسه . یه چیزی رو هم بگم خداروشکر به هیچ عنوان دوستیمون بهم نخورده بود منم یه اخلاق بدی که دارم ( شایدم خوب خوب باشه ) وقتی حس می کنم یکی رو رنجوندم حال خودم دتر از اون می گیره. از تنهایی داشتم می مردم . با خودم گفتم بزار برم نماز بخونم رفتم وضو گرفتم نماز رو شروع کردم اولین بار بو د که انقدر از نماز خوندن لذت می بردم . همین جور لحظه شماری می کردم نماز تموم بشه و سجده کنم روی مهرو زار زار گریه کنم . نمزا تموم شد پریدم روی مهر و ساعت ها سرمو بر نداشتم اون وقت بود که از ته دلم گفتم خدایا شکر آخه من تو عشقم ازدیگران خوشبخت تر بودم همه اونایی که می شناختم بهم زده بودن فقط من مونده بودم .... من هم فکر می کردم با او فاصله پیدا کردم جا نماز روجمع کردم. یه شعری به ذهنم می رسید که می گفت : هی نشین غصه نخور رفته که رفته اگه دوست داشت نمی رفت اون که رفته هی نشین چشم به راه رفته که رفته اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته بی خیالش مگه چند سال تو جوونی بی خیالش مگه چند سال تو می مونی بی خیالش اینا رسم روزگاره همشون کاره خداست حکمتی داره یاد حرفای قشنگش می دونم مثل یه داغه اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوست نداره دیگه دست ور دار عزیزم برو سوی عشق تازه هیچکسی نمیدونه توی دلت چی میگذره حرفات اندازه ی کوه پر غروری خیلی ساده اون که رفته دیگه رفته..................... دیگه ان دوست نداره....................... داغون بودم این شعر داغونترم کرد.
یه لحظه به خودم گفتم خفه شو ای چیه که داری می گی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه چیز دیگه اومد سر زبونم. من کیم یه در یه در تو کوچه ها اثیر غم اثیر عاشقی که اون عشق منو باور نکرد آی آدما من عاشقم عاشق راه رفتن اون عاشق اون نگاه اون چرا غریبی میکنی وقتی که من نگات کنم چرا روبر می گردونی تا من تورو رها کنم تو خاطرت فکر می کنی که من کیم با اون نگاه با اون نگاه بی کناه نگاه خسته ای که تا تورو می بینه خیس میشه راه می افته دنبال تو چشمای اون پاییز می شه.
تو همین فکر ابودم که یه هویی در باز شد و پدرم اومد تو آقا آیی زد حال خوردم که نگو> ...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط مصطفی |
|
|
سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گرچه در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم
مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که تویی برنیاید دگر آواز از من ما هم این رسم کهن بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان هر جز میل دل او بسپاریم به باد
آه ! باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد: بيستون بود و تمنای دو دوست. آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که چو کبک ، خنده می زد " شيرين" ، تيشه می زد "فرهاد"! نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس، نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد . کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است! عشق در جان کسی ريختن است! کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آويختن است . رمز شيرينی اين قصه کجاست؟ که نه تنها شيرين ، بی نهايت زيباست : آن که آموخت به ما درس محبت می خواست : جان چراغان کنی از عشق کسی به اميدش ببری رنج بسی . تب و تابی بودت هر نفسی . به وصالی برسی يا نرسی!
عشق هرگز نمی میرد عشق کودکی سربه هواست که قولش را زود فراموش میکند کور وکر است وقتی چیزی میخواهد وهرگز از خواسته اش نمی گذرد. آرزویش زمان نمی شناسد وبه شادی اش اعتمادی نیست با یک جهان ناامیدی به پیش می تازد وبا بازیچه ای از دست می رود. اما نباید از نام عشق سوء استفاده کرد وهرخواهش کودکانه ای را به عشق تعبیر کرد عشق واقعی آتشی دیرپاست که همیشه درجان شعله می کشد نه رنگ می بازد نه سرد می شود ونه می میرد وهرگز به چیز دیگر بدل نمی شود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مصطفی |
|
|
آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند آنكس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به مقصد برساند آنكس كه بداند و نداند كه بداند بيدار كنيدش كه بس خفته نماند آنكس كه بداند و بداند كه بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند عمر با قافلهءشك و يقين مي گذرد، خاطرم انباشته از خاطره و قصه و ياد ، من بر اينم تو بر آن ، ژرف چو بيني همه هيچ ، كودكانيم به افسانه و افسوني شاد . كيستي كه من اينگونه به اعتماد نام خود را با تو مي گويم كليد خانه ام را در دستت مي گذارم نان شاديهايم را با تو قسمت مي كنم به كنارت مي نشينم و بر زانوي تو اين چنين آرام به خواب مي روم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط مصطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
welcome to my weblog آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|